بسم الله الرحمن الرحیم
.
قرار بود جمعه بنویسم اما خب اینقدر خسته بودیم که نشد...
مثل برق که نه مثل ابر گذشت ، فرصت ها ... 
فرصت های خادمی آقا ، توفیق هایی که نصیبمون کردن... و نمیدونم قدر دونستیم یا ندونستیم... 
هر روزش بهتر از دیروز بود ، هر لحظه بهتر از لحظات قبل ، توضیح زیادی نمیشه داد، باید بودید و  حسش میکردید 
از دیشب و چشم های پر از اشک ما و بچه ها، از خنده های زوری شب آخر... از فراغ...
تمّت ... واژه ی گاهی تلخ و گاهی دوست داشتنی زبان عربی 
فقط و فقط ای کاش و ای کاش آقا راضی باشن هم از بنده‌‌ی حقیر و هم از تک تک بچه ها
 به قول حاج آقای کافی بگو ان شاءالله ...  
باز هم جا داره از بزرگانی که تو این مسیر با ما بودن و لطف داشتن نسبت به بنده تشکر کنم 
از آقا و خانم حقی که باز هم میگم مثل پدر و مادر بالای سر بچه ها بودن و همه جوره هوای بچه هارو داشتن...
از حاج موسی که گمنام تر از گمنام بود ، نمیخوام اسم بیارم چون اگر یکی از قلم بیوفته خودم شرمنده میشم ،واقعا نمیشه اسم کسیو جا گذاشت...
 فقط از احمد جان برادر عزیزم بسیار بسیار ممنونم که با ما بودن تو این چند روز ، میدونی که دوست داشتنو اینجا نمیشه نوشت ، اون هدیه رو هم باید مناسبتی غیر از تولدت بهت میدادم ولی امیدوارم که خوشت اومده باشه...
ان شاء الله تا سال دیگه آقا ظهور کرده باشن و نمایشگاهی نباشه ، اما اگر نمایشگاهی بود ، ان شاءالله دیگه تنهایی نبینمت ، یعنی تو واسه ما دعا کن من واسه تو ، ان شاءالله هم ما و هم تو سال دیگه دینمون کامل شه ، حالا هی صف اولم واسیم پشت حاج آقا هم واسیم ثوابمون به اون  بغلیا که متاهلن نمیرسه که  برادره من  : )))) 
دیگه بیشتر از این نمیتونم اذیتت کنم چون عمومیه اینجا ، باشه باز دیدمت از خجالتت درمیام...
امروز قرار هست که خراب کنیم همه ی اون چیزایی رو که با عشق ساختیم ، با سختی ، با برنامه ، با رنج ، با فکر 
میگم گاهی اوقات هم همین حالت تو زندگی خودمون پیش میاد ، باید خراب کنیم همه چیزهایی که با عشق، بافکر، با رنج و با برنامه ساختیم ... 
تو جفتشم اجباره ، اینجا زمان نمایشگاه تموم شده و باید خراب کنیم ، اونجا هم شرایط زندگی و  رفتاری که باهات کردن باعث میشه اینکارو انجام بدیم ...
شباهت های این کار زیاده، 
مثلا میدونی جفتشو خدا دیده
از همه زحمت هایی که واسه نمایشگاه کشیدی با خبره و حتی دوست نداشتی راس ساعت برنامه تموم بشه تا باز هم بازدید کننده ها بیان و لذت ببرن... اما حراست تالار که مخالف عقاید و مذاهب تو هست، میاد گاهی شبا و با لحن تند و بی ادبانه ای میگه حتما باید ببندی و آخر نمایشگاه هم تهدید میکنه که دیگه نمیزارم اینجا نمایشگاه بزنی... 
تو زندگیم همینه ، اره گاهی وقتا باید همه چیو خراب کرد چون اجباره حتی اگر هیچ علاقه ای به خراب کردنش نداشته باشی حتی اگر موقع خراب کردنِ ذهنت و تفکراتت، مثل آخره نمایشگاه اشک ها امونت ندن
و امید و یقین داشته باشی که اونی که همه چیزو  میبینه و از لحظه لحظه زندگیت با خبره ، یه روزی و یه وقتی حکمت کارهارو بهت نشون میده ، و رفتارهای چه بسیار خوب و چه بسیار زشت و تحقیر کننده رو جواب میده...
.
ما خراب کردن و آتیش زدنو از الگوی زندگیمون یاد گرفتیم، همونی که لحظه لحظه زندگیمون باهامون بود و شاگرد تنبلشو تبدیل کرد به شاید ادامه دهنده راهه خودش... شید سید مرتضی آوینی 
اره سید جان ، شدم مثل همون روزی که نوشته هاتو آتیش زدی و شدی یک ادمه دیگه ... 
چقدر دلیل آتیش زدن نوشته هامون شبیه همه ... 
ما هم به زودی از همین وبلاگمون شروع میکنیم... از همین نوشته هایی که برای خودم بسیار ارزشمندن اما اونایی که باید ، سر سوزن و حتی شاید کمتر از اون واسش ارزش قائل نشدن... اشکال نداره... دنیا دنیای خوبیه و خدای من و شما به شدت دوست داشتنی ، اتفاقات روزهای اخیر و مطلب رمز دار گذشته گواهی و مدرک من برای این ادعاست که بماند...
کم کم حاضر بشیم و  بریم شروع کنیم به خراب کردن... همونایی که با لباس گلیو دوربین گلی و کلییی عشق ساختیم 
همونایی که آقا لحظه لحظش باهامون بود، میدید میشنید، جواب میداد....
آقا همیشه میبینی میشنوی و جواب میدی ، پس دعا کن واسمون ، همین ، هیچ چیزی با ارزش تر از دعای زیبای تو نیست
امامِ عشق ، امامِ جان ... 
متی ترانا و نراک ... 
چه لذتی داشت متی ترانا و نراک گفتنه دیروز ، دعای ندبه... خادمین... 



برچسب‌ها: نمایشگاه راه روشن نور12 خادمی امام زمان سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
نظرات
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 02:23
سلام سید ترجیح میدم خودمو معرفی نکنم ولی باورت میشه الان دلم واست تنگ شده؟ خیلیم تنگ شده، ان شاءالله که بتونم به زودی ببینمت پیرهن یشمیتو نمیفروشی ؟ :)))
سید حمیدرضا خاندوزی : تو دلت واسه پیرهن یشمی تنگ شده نه من :))
شنبه 15 اردیبهشت 1397 23:21
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوست دوست داشتنی من. اونقدر پابند دو دوتا چهار تا های دنیا شدیم که همش منتظر اینیم که هدیه های خدا هم به ماها رنگ و بوی دنیا داشته باشه ولی تو این مدت باهم بودن فهمیدم که اینطوری نیست . هدیه و نعمت خدا گاهی وقتا میشه نفس زدن در کنار کسی که هم نفسته. کسی که بودنش ارمش لحظه ها تو به ارمغان میاره. سید عزیز و دوست داشتنیه من ،تو نعمت و موهبت خدا بودی به من. لحظه لحظه با تو بودن برام لحظاتی رو رقم زده که خالصانه و عاجزانه تکرارشون رو از خدا تمنا میکنم.
نزدیک به یک ماه در کنار هم نوکری کردیم.
اما دیشب که داشتیم وداع میکردیم یه چیز امونم رو بریده بود.
"عزیز علی ان اری الخلق و لا تری" هزاران نفر رو توی نمایشگاه دیدیم ولی سید اونی رو که باید میدیدیم ندیدم.
دیشب دوست داشتم یه جارو بگیرم کل این مسیری که مردم تومده بودن رو جارو کنم و خاکشو جمع کنم به این امید که شاید ذره ای از خاک پای محبوبم آمیخته با اون شده باشه.
بله.... " تمت".....
کاش با "تمت" نمایشگاه ، باهم بودن و در کنار هم بودن تموم نشه.
ممنونم ازت بابت همه مهربونیات، بابت لحظاتی که کنارم بودی بابت شوخی هات ، بابت خنده هات و بابت هدیه تولد و.....
اونقدر مهربونی داشتی که بیانش در دایره لغات و حیطه کلام نمیگنجه . ولی انشاءالله یه روز پای رکاب آقا با هم دیگه نوکری کنیم.
یادت باشه خیلی دوستت دارم
سید حمیدرضا خاندوزی : من الان جواب این لطف هاتو چجوری بدم آخه برادره من... اینقدر ماشاءالله توانایی که ما همیشه کم میاریم، اره واقعا لطف و موهبت خدا بود که شما رو سر راه ما قرار داد...
اره ندیدیم احمد جان، چقدر دردناکه که هنوزم نتونستیم ببینیم... شاید هم دیدیم ولی اینقدر لایق نبودیم که بشناسیم
واقعا، ان شاءالله هیچوقت و هیچوقت این باهم بودنه تموم نشه
و اون نوکریه اقا که گفتی دقیقا و دقیقا نهایت آرزوی ماست و ان شاءالله اونروز با هم باشیم...
مگه میشه یادم بره؟ اصلن مگه دوست داشتنه تموم میشه ؟
احمد جان آقایی آقا
فقط گه گاهی بعده نمازات دعامون کن عزیز دل...
ارسال نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شنبه 15 اردیبهشت 1397 17:04
درباره ما
سوره احزاب آیه 23 (ان شاء الله)
.
مطالبی که نوشته میشود برای به جا گذاشتن یادداشت هایی برای سال ها یا شاید قرن ها بعد می باشد .
سید حمیدرضا خاندوزی
جستجو
نظر سنجی
مطالب وبلاگ رو چطور ارزیابی می‌کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:
دیگر امکانات
. . . .
پروفایل