تبلیغات
سید حمیدرضا - حکمت خدا
تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.

اگرچه روزها افق را به دنبال رسیدن کمک از نظر میگذراند,ولی کسی به  فریادش نمی رسید

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد با تحته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از صدمات 

احتمالی

محافظت کند و دارایی های اندکش را دران نگه دارد . ام روزی که برای جست و جوی غذا بیرون  

رفته بود به هنگام بازگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دود ان به سوی آسمان می رود

متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا 

خشکش زد و فریاد کشید : (( خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری  کنی؟))

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای به  ساحل نزدیک می شد و از خواب پرید. یک کشتی امده 

بود نجاتش دهد مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید : (( شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟))
ان ها جواب دادند : (( خدا خواست که ما ان اتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.))
.
.
.
نتیجه : وقتی که اوضاع خراب می شود نام امید شدن اسان است
ولی ما نباید خودمان را ببازیم چون حتی در میان دود و اتش و رنج , دست خدا در کنار زندگی مان است . پس به یاد داشته باش اگر یک بار دیگر  کلبه ات سوخت و خاکستر شد , ممکن است 
دودهای برخاسته از ان علامتی باشد که عظمت خدا را به کمک میطلبد




برچسب‌ها: داستان کوتاه داستان زیبا سید حمیدرضا خاندوزی سید حمیدرضا
نظرات
How do you get taller? جمعه 6 مرداد 1396 08:26
WOW just what I was looking for. Came here by searching for سید حمیدرضا - حکمت
خدا
ارسال نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جمعه 28 فروردین 1394 09:52
درباره ما
سوره احزاب آیه 23 (ان شاء الله)
.
مطالبی که نوشته میشود برای به جا گذاشتن یادداشت هایی برای سال ها یا شاید قرن ها بعد می باشد .
سید حمیدرضا خاندوزی
جستجو
نظر سنجی
مطالب وبلاگ رو چطور ارزیابی می‌کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:
دیگر امکانات
پروفایل