تبلیغات
سید حمیدرضا - مطالب خودمونی
بسم الله الرحمن الرحیم 
.
بازهم از همه  ی دوستانی که عید امروز رو به بنده تبریک گفتن بسیار سپاسگذارم
به شما هم مبارک باشه ان شاءالله ، ان شاءالله تو بهشت جشن بگیرید ، ان شاءالله تو بهشت آقاتونو ببینید ، مادر رو  ببینید ...
آمین یادت نره.
عیدی بود که مراسم جشن دوست عزیزمونم دعوت شدیم ، و چند ساعتی در خدمت ایشون بودیم ، خدا ان شاءالله همه عزیزانی که امروز رو روز آغاز زندگیشون انتخاب کردن عاقبت بخیر و خوشبخت کنه، حالا چرا الان دارم دعا میکنم ؟ عید که تموم شده ، همه عیدیارو هم گرفتن، شب جمعه و جمعه رو یادتون نرفته که دقیقا مثل عید های دیگه عیده؟ جمعه ای که هرهفته تکرار میشه و ما قدر نمیدونیم یا دیگه کم کم بهش بی توجه شدیم، جمعه هایی که در بزرگی و عظمتشون چندین حدیث و روایت داریم، اره بعضی از ماها ، کلا اینطوری شدیم، هرچقدر هم یه چیزی خوب باشه اما اکر تکرار شه نسبت بهش بی اهمیت میشیم، کاش هیچ وقت اینطوری نباشیم... 
مثل بعضی آدما که هرچقدر باهاشون مهربون تر باشی ، دیگه اون مهربونیت تکراری میشه، دیگه اهمیتی نداره، مثل بعضی زندگیا که وقتی قدر همو میدونیم که همدیگرو از دست دادیم، مثل دوران دانشگاه یا بعضا دبیرستان، که وقتی تموم میشه میگیم عه کاش برگرده، چقدر خوب بود و خوش گذشت ، مثل بعضی رفاقت ها ، مثل بعضی طعم ها و مزه ها ، و خیلی خیلی چیزای دیگه...
دنیامونم همینه ، وقتی رفتیم ، تازه میفهمیم درسته که شب و روزش تکراری بود ، اما هرکدومشو میتونستیم دریابیم ، میتونستیم قدر بدونیم ، برگردم به جمله اولم ، مثل همون جمعه هایی که فکر میکنیم تکراریه و ارزشش یادمون رفته ، اما هر هفته خدا راه میانبر گذاشته واسمون که خودمونو به بهشت نزدیک تر کنیم و از جهنم دورتر،  کاش قدر بدونیم ، قدر همه ی تکراری هایی که تکراری نیستن
قدر بدونیم که بعدا افسوس نخوریم، میگذره ، تند تر از اونچیزی که فکرشو کنیم...
یه روزی هم مثل یه نوار از جلو چشممون رد میشه... 
ماها قراره همدیگرو تو بهشت ببینیم ، بگیم ، بخندیم ، شاد باشیم ، لذت ببریم
.
ان شاءالله هیچوقت اللهم عجل لولیک الفرج گفتناتون ، دعا ندبه خوندناتون، آل یاسین و عهد خوندتانون واستون تکراری نشه
آمین همچنان یادت نره
والسلام
.
پ ن : حرف ها و صحبت ها مخاطبش عامه ، و صرفا حرف دل که موقع نوشتن به ذهن بنده متبادر میشه،  هنوز اینقدر بد نشدم که کینه کسیو نگه دارم و با خودم به گور ببرم، همه حسابشون با خداست با من کسی حسابی نداره

شب جمعتون بهشت ، دعامون کنید، دعاتون میکنم
مثل آقا که در طول یک روز ، هزار اشتباه و خطا از ما میبینه اما بازم دعامون میکنه ، مهربونی آقا هیچوقت واسش تکراری نمیشه، یاد بگیریم خوبی و مهربونی هیچکسی و هیچ چیزی واسمون تکراری نشه
متی ترانا و نراک یا صاحب الزمان...

... شبِ  19 ذی الحجه  1439 ... 


شرح تصویر: آخرین روزای اردو جهادی بود، مصداق بارزه قحطی زده ی سرگردان شده در کوه و بیابان که آبی هم برای خوردن پیدا نمیکنه ، تصاویر بیشتر در قسمت "ادامه ی مطلب" مطلب قبل موجود هست ، همینطور کلیپ اردو جهادی رو میتونین در مطالب قبل تر مشاهده کنید



برچسب‌ها: عید دعا تکراری مهربانی سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
پنجشنبه 8 شهریور 1397 22:45
بسم الله الرحمن الرحیم
.
اول از همه ی عزیزانی که تو این مدت چه حضوری و چه غیر حضوری و تو همین فضای به اصطلاح مجازی اما واقعی، تولد قمری بنده همینطور روز عکاس رو تبریک گفتن بسیار ممنون و سپاسگذارم
.
اون عزیزانی هم که یادشون رفته اصلا خودشونو نگران نکنن فرصت و وقت واسه جبران زیاده، چند نمونه رو بنده ذکر میکنم
عید غدیر ، روز دانشجو ، روز چپ دست ها ، عید نوروز ، روز مهندس ، دوباره هفت خرداد ، روز جوان ، تولد امام رضا ، دوباره شیش ذی الحجه ، روز گرافیست ، دوباره روز عکاس...
خلاصه فرصت واسه جبران زیاده اصلا خودتونو ناراحت نکنید :)) 
.
اما 19 آگوست خیلی نوزدهِ دلچسبیه ، همیشه 19 ها اتفاق خوبی بودن... 
تو سال شمسی خرداد معروفه به ماه پر از اتفاق و حادثه و پر از شور و هیجان 
تو قمری هم ذی الحجه ، که هر روزش یه اتفاق خاصی افتاده و پر از تاریخه 
یه سالی هم که این دوتا ماه کاملا با هم تطبیق پیدا کردن، دقیقا ما چشممونو به این جهان باز کردیم... خدا عاقبت زندگی مارو بخیر کنه...
.
بگذریم ، قول داده بودم تصاویر اردو جهادیو بزارم، که میتونید از گزینه ادامه مطلب استفاده کنید و ادامه تصاویر رو مشاهده کنید
.
 تصاویری که در ادامه مطلب مشاهده میکنید 10 درصد از کیفیت اصلی تصاویر هستن شاید هم کمتر، به امید روزی که اینقدر سرعت اینترنتاتون بالا باشه و حجم های اضافی داشته باشید که بنده بتونم کیفیت اصلی تصاویر رو واستون بزارم... 
تصاویر از حدود 12 13 مگابایت به 300 400 کلیوبایت تبدیل شدن...

این تصویر رو هم خیلی دوست دارم، همه چی طبیعیه ، یکی داره آب میریزه یکی پاشو انداخته روی بنده ، یکی داره نگاه میکنه ، یکی میخنده، همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم...





ادامه مطلب
برچسب‌ها: اردو جهادی گزارش تصویری عکاسی سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
شنبه 3 شهریور 1397 16:19
بسم الله الرحمن الرحیم
.
کلیپ اردو جهادی که وعده داده بودیم خدمت شما 
ظاهرا وقتی وارد وبلاگ میشید تیتراژ سریال پدر به سورت خودکار(اُتو پلی) پخش میشه ، اول اونو استپ کنید بعد کلیپو ببینید یا صبر کنید تیتراژ یه دور پخش بشه! 
هر سوالی نقدی پیشنهادی در مورد کلیپ بود در خدمتیم :)
معانی صوت و تصویر ها با هم هماهنگ شدن ، گاهی اوقات هم از تناقض استفاده شده...
.




برچسب‌ها: اردوی جهادی یاران افتاب روستای امین آباد کلیپ سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
سه شنبه 23 مرداد 1397 14:30
بسم الله الرحمن الرحیم
.
لذت بردن از زندگی یعنی ساعت هشت صبح امتحان داشته باشی و نه با کسالت که با اشتیاق بری سمت دانشگاه
که میدونی از بهمن که ترم شروع شده تا سه روز قبل امتحان به معنای واقعی هیچی نخوندی ، اما مگه همه زندگی درسه ؟
زندگی یعنی دویست سیصد تا پرستوهای دانشگاه که صبح روز امتحان از روی سرت موج سواری میکنن 
یعنی هفتاد هشتاد تا خونه ای که این پرستو ها روی دیوار دانشگاه ساختن و سر بچه هاشون بیرونه و منتظرن که واسشون غذا بیارن 
زندگی یعنی با راننده تاکسی ای که سر صبح از خواب بیدار شده و حوصله نداره بگی و بخندی یا لااقل خوب برخورد کنی که صبحشو اگر اون قشنگ شروع نکرده تو واسش قشنگ کنی ، زندگی یعنی دیدن استرس های دختر پسرهای دانشگاه قبل امتحان که چه تلاشی میکنن لحظات آخر که یه سوال هم شده بیشتر یاد بگیرن... 
زندگی یعنی لبخند زدن به برگه های تقلبی که روی چمن های دانشگاه افتاده و حاصل از همین تلاشه که شاید مسیرش کج باشه
زندگی یعنی کیف کردن و لذت بردن از در و دیوار دانشگاه و بچه هایی که هیچکدومشونو نمیشناسی... 
زندگی یعنی از بهمن تا خرداد وقت نکردی یا نتونستی یا حالت خوب نبوده یا حتی تنبلی کردی و نخوندی اما فقط سه روز مونده به امتحان بشینی و بخونی و نمره امتحان یکی از مهمترین درسهات بشه یازدهو نیم ، بله یازدهو نیم نمره ضعیفیه ولی اگر سه روز خونده باشی اونم فقط چند ساعت و با استفاده از دانش قبلیت بری امتحان بدی ، از لذت بخش هم لذت بخش تره ...
با اقتدار یکی از مهمترین دروسمو یازدهو نیم شدم از گفتنش هم هیچ ترسی ندارم و حتی افتخارم میکنم که اینقدر اطلاعاتم خوب هست که گلیم خودمو تو سخت ترین شرایط بکشم بیرون ... 
حالا با اون عزیزانی که شیش ماه خوندن شدن 3 کاری ندارم  : ))
اینجانب با اقتدار تمام دومین لیسانسمو ادامه خواهم داد... و نه تنها به نظرم خسته کننده نیست بلکه از لحظه ای که حرکت میکنم تا زمانی که برمیگردم از هوای سر صبح لذت میبرم تا خستگی آخر کلاس ها و امتحان ها ، گفت و گو و مزه پراکنی های سر کلاس و حتی امتحان هم بماند که با این چهره ای که من دارم ، هیچ انتظاری از من نیست اما وقتی میشنون منفجر میشن...
خلاصه  اینکه عزیزان من درس بخونید و لذت ببرید ، جمع های دانشجویی خیلی لذت بخشه ، و خاطره هایی هست که میمونه وهیچ وقت فراموش نمیشه ... صحبت زیاد هست در این زمینه اما ما اکتفا میکنیم به همین مقدار. ان شاءالله نمره های بعدی بالای 17، بازم با اقتدار...
.
چند وقت پیش بود که یکی از دوستان دوره لیسانس قبل ، که دوسال بود نه دیده بودمشون نه صداشو شنیده بودم و نه هیییچ خبری ازش داشتم یهو یه عکسی واسمون فرستاد از که بنده رو خوشحال کردن ، اساسی هم خوشحال کردن 
یک بخاطر مکان عکسی که گرفتن که خب اصلا ادم وقتی یهو اینطوری عکسشو تو حرم میبینه یه حالی میشه دیگه 
دو بخاطر اینکه هنوووز این رفیقت به یادته در حالی که تو هیچ انتظاری ازش نداشتی... 


مهدی جانِ تجریشی از تجریش : ))  گلی گُل 
معرفت بعضیارو نه میشه پیش بینی کرد نه میشه فهمید ... 
وقتی این تصویرو فرستاد اصلا نمیدونستم منم دو هفته بعدش آقا میطلبه و راهی میشم ... 
که دقیقا بنده هم مشابه همین عکسو واسش فرستادم که ان شاءالله ایشونم همونقدر خوشحال شده باشه که من شدم...
خلاصه اینکه دنیا و قواعدش از گِرد هم گرد تره...  وارد این بحث گِرد هم نمیشم... چون بحثشم مثل خودش گِرده و باید هی دورش زد
به یاد همه عزیزانی که التماس دعا گفتن و میخواستن سلامشونو برسونیم بودیم قطعا...
بسیار بسیار سفر لذت بخشی بود ، با عزیزان دل رفته بودیم... 
منتهی اول قرار بود بریم تهران نماز رو پشت سر آقا بخونیم که متاسفانه نشد... 
بعد تصمیم گرفته شد دریا بریم که اونم نشد و نباید میشد ، نماز عید فطرو که لب ساحل نمیخونن !
بعد ظاهرا قسمت این بود که آقا خودش مارو طلبیده و دقایق آخر تصمیم گرفته شد بریم مشهد ، ان شاءالله قسمت خودتون 
ان شاءالله با همسراتون برید رواق امام ( رواق دو نفره ها ) اونجا بشینید تا صبح با هم صبحت کنید قرآن بخونید و کیف کنید...
خدا دوسمون داشت که ما نمیدونستیم نماز عید رو ساعت چند میخونن ، به محض اینکه رسیدیم رفتیم حرم و داشتیم وضو میگرفتیم که یهو صدای الصلاة بلند شد و ما مثل قطره ای در دریا هضم شدیم...

پ ن1 : گفته بودم سه روز دیگه مطلب میزارم ولی شد پنج یا  شیش روز ، پوزش میطلبم
پ ن2 : جشن پیروزی ایران رو هم واقعا توضیحی نمیدم راجع بهش ، فقط یادمه تو خیابون هدفون تو گوشم بود با بقیه مغازه دارها داد زدم و کوچه ترکیده بود ، بعدم که خوشحالی غیر قابل وصف بعدش و مردم همیشه در صحنه : )) 
پ ن3 : عکس هایی رو هم که گرفتم، هم اینستاگرام گذاشته میشه و هم لنزور که میتونید روی قسمت تصاویر و نمونه کارها کلیک کنید و مشاهده کنید البته هنوز تکمیل نشده به تدریج گذاشته میشن...
پ ن4 : از بعضی از براندازان هم عذر خواهی میکنم ، که میخرم ، خوبم میخرم ، به شما هم هیچ ربطی نداره ، ما از امام خمینی یاد گرفتیم هر چیزی رو که دشمن ازش خوشحال شد یا حمایت کرد برعکسشو عمل کنیم 
پ ن 5 : یه روزی میرسه که ان شاءالله نماز عید فطر رو تو قدس میخونیم دقیقا و دقیقا همین مکانی که عکسش سال ها پایین این وبلاگه و پشت صفحه لپ تاپ و تصویر پروفایل!
پ ن 6 : ساعت سه و سیزده دقیقه 3:13 
پ ن 7 : طبق معمول نداریم یا بعدا وقتی خاص باشه گذاشته میشه فقط چون هفت قشنگه گذاشته میشه 
در امان خدا باشید ، دعا بفرمایید که ما با زبان شما گناهی نکردیم...
متی ترانا و نراک یا صاحب الزمان ... که نماز به امامت شما به مراتب شیرین تر و لذت بخش تر و با معرفت تر هست ....
پ ن 8 : غلط املایی اگر دیدید نظر خصوصی بفرستید
.


برچسب‌ها: مشهد امتحانات پایان ترم قدس امام زمان دوست سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
سه شنبه 29 خرداد 1397 15:13
بسم الله الرحمن الرحیم
.
دقیقا نوشته ی ذیل این مطلب عصر پنج شنبه نوشته شده بود و قرار بود منتشر بشه که به دلیل اختلالی که در کلیپ پیش اومد منتشر نشد ... تا اینکه ما دیشب به مراسم افطاری رفتیم و همه کسایی که دلمون واسشون تنگ شد بود رو دوباره دیدیم... همه چه خیلی خوب و عالی پیش میرفت ، بعد از افطار کم کم عزیزان وارد سالن برگزاری مراسم شدن ، کار ما هم دو تا شده بود هم عکاسی بود هم تنظیم صدا و تصویر برای نمایش روی ویدئو پروژکتور ... استرس کار زیاد بود و خب بازم الحمدالله مراسم به نحو احسن برگذار شد و در پایان با مداحی برادر مهدی مختاری به پایان رسید ، من اصلا با مسائلی که تا اینجا گفتم کاری ندارم : ))
که شاید بعدا تصویر ها یا شاید حتی کلیپشو دیدید اگر این فشار کارها و پروژه ها به آدم اَمون بدن...
داستان من از جایی شروع میشه که ظاهرا خیل عظیمی از خادمین قصد سوپرایز کردن بنده رو داشتن ، و ما هم بی خبر از همه جا 
و به بهانه اینکه این بستنی هارو ببر داخل سالن واسه بچه های خودمونه ، از خداحافظی با مهمان ها دست میکشیم و برمیگردیم تو سالن و یه عده ی زیادی خانوم و آقا رو میبینیم که نشستن و هنوز از روی صندلی هاشون بلند نشدن برن و یا اینکه جلوی در سالن تجمع کردن ;/
بنده هم خیلی خوشحال از سوژه های پشت صحنه مراسم در حال عکاسی هستم ، که ناگهان احمد جانِ عزیز با کیک تولد وارد سالن میشن و همه شروع میکنن یه دست و جیغ و هورا ... 
من واقعا چند  لحظه مبهوت بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم... و باز هم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم ... به خودم اومدم دیدم دوربینم دست یه عزیز دیگست داره ازم فیلم میگیره ، علاوه بر اون دو عدد دوربین دیگه و موبایل های متعدد در حال فیلم گرفتن از بنده بود... فیلمی که ذیل این مطلب میبینید از دقایقی بعد از سوپرایز شدن بنده هست ... با دوربین خودم
داستان واسه زمانیه که من سه هفته قبل به مناسبت تولد احمد عزیز واسشون هدیه ناقابلی گرفته بودم و حتی مطلبی هم اینجا گذاشته بودم و ایشون هم نظراتی پر از لطف برای بنده گذاشته بودن که میتونید در مطالب قبل مشاهده کنید 
ما تو یک جمع خیلی کوچیکتر این کار رو کردیم اما ایشون در ابعاد به مراتب بزرگتر به ما تبریک گفتن و جواب مارو دادن
فقط چیزی که واسه من سوال شده اینه که این همه انسانِ خوب و با معرفت رو خدا چرا و به چه دلیل نصیب من کرده 
چرا شما ها اینقدر خوبین ؟ چرا اینقققدر دوست داشتنی هستین ؟ من الان چطور میتونم این همه حال خوبی که دادین 
و این همه لطفتونو جبران کنم ؟  دعا میکنم به حق این ماه زیبای خدا، به حق جمعه های دوست داشتنیش ، یه روزی خدا همینطوری که دل مارو شاد کردید دلتونو شاد کنن ، از تک تک خواهر ها و برادرهای سهیم تو این شادی نهایت تشکر رو میکنم ، مخصوصا از احمد عزیز
شاید در نوشته و متن مثل خیلی وقت های دیگه نتونم شرح بنویسم فقط در همین حد بگم دیشب از معدود شب هایی بود که به معنای واقعی تو این بیست و پنج سال عمری که از خدا گرفتیم لذت بردیم ، چون  این حجم از تبریکات در یک لحظه و ساعت بدون آمادگی و اطلاع قبلی مثل یه تولد دوباره میمونه واسه آدم...
شاید بخونید شاید هم نخونید ، همتون دوست داشتنی هستید ، اما بعضیاتونو فراتر از چیزی که فکر کنید دوستون دارم...
.
کریم اهل بیت ، لایق دونستن و روز تولدشون سهمی هم از این شادی ها به ما دادن...
پی نوشت ها 
1.باز هم از تمامی خواهران و برادرانِ شریک در این شادی تشکر میکنم و آرزوی بهترین اتفاقات رو دارم ، ان شاءالله با ظهور آقا این شادی ها پایدار و همیشگی باشه ، و یه روزی بیاد که تو بهشت خدا با هم شاد باشیم و بگیم و لبخند بزنیم
2.مراسم ما کانون طه بود و سالنی که مشاهده میکنید برای همین مکان هست
3. تو مطلب قبلی هم گفتم ،هرسال نمیخوام هیچ نشونی از تولد باشه ، اما لطف شما نمیزاره... 
4. چرا بعضیا اینقدرخوبن ؟ 
5. سید حمیدرضا خاندوزی هستم ، متولد 7 خرداد 1372 ،  25 ساله از گرگان دوست داشتنیه عزیزه زیبا  ... بقیشم اگر خواستید بدونید بیاید اول با هم دوست بشیم ببینم میتونم بگم یا نه : )))
6. مطلب قبلی رو بخونید ، سابقه نداشت در کمتر از 24 ساعت دو تا مطلب بزارم ...
7. هفت نداریم همچنان ، چون خیلی خاصه باید یه روزی با جملات خاص پر بشه ;/
8. اگر به فیلم دوربین دوستان دسترسی پیدا کنم حتما لحظات ابتدایی سوپرایز شدن هم هست که اونارو هم میزارم بعدا
9. دعامون کنید ، که من با زبان شما گناهی نکردم...
10. مطلب قبلی رو یادتون ببینید، همینطور کلیپو ، ممنونم
 متی ترانا و نراک یا صاحب الزمان 
میدونم روز تولدم دعام کردی مهربان تر از پدر و مادرم... همین کافیه...




برچسب‌ها: تولد خرداد خادمی نمایشگاه سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
جمعه 11 خرداد 1397 04:16
درباره ما
سوره احزاب آیه 23 (ان شاء الله)
.
مطالبی که نوشته میشود برای به جا گذاشتن یادداشت هایی برای سال ها یا شاید قرن ها بعد می باشد .
سید حمیدرضا خاندوزی
جستجو
نظر سنجی
مطالب وبلاگ رو چطور ارزیابی می‌کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:
دیگر امکانات
پروفایل