تبلیغات
سید حمیدرضا - مطالب ابر اردو جهادی
بسم الله الرحمن الرحیم
.
اول از همه ی عزیزانی که تو این مدت چه حضوری و چه غیر حضوری و تو همین فضای به اصطلاح مجازی اما واقعی، تولد قمری بنده همینطور روز عکاس رو تبریک گفتن بسیار ممنون و سپاسگذارم
.
اون عزیزانی هم که یادشون رفته اصلا خودشونو نگران نکنن فرصت و وقت واسه جبران زیاده، چند نمونه رو بنده ذکر میکنم
عید غدیر ، روز دانشجو ، روز چپ دست ها ، عید نوروز ، روز مهندس ، دوباره هفت خرداد ، روز جوان ، تولد امام رضا ، دوباره شیش ذی الحجه ، روز گرافیست ، دوباره روز عکاس...
خلاصه فرصت واسه جبران زیاده اصلا خودتونو ناراحت نکنید :)) 
.
اما 19 آگوست خیلی نوزدهِ دلچسبیه ، همیشه 19 ها اتفاق خوبی بودن... 
تو سال شمسی خرداد معروفه به ماه پر از اتفاق و حادثه و پر از شور و هیجان 
تو قمری هم ذی الحجه ، که هر روزش یه اتفاق خاصی افتاده و پر از تاریخه 
یه سالی هم که این دوتا ماه کاملا با هم تطبیق پیدا کردن، دقیقا ما چشممونو به این جهان باز کردیم... خدا عاقبت زندگی مارو بخیر کنه...
.
بگذریم ، قول داده بودم تصاویر اردو جهادیو بزارم، که میتونید از گزینه ادامه مطلب استفاده کنید و ادامه تصاویر رو مشاهده کنید
.
 تصاویری که در ادامه مطلب مشاهده میکنید 10 درصد از کیفیت اصلی تصاویر هستن شاید هم کمتر، به امید روزی که اینقدر سرعت اینترنتاتون بالا باشه و حجم های اضافی داشته باشید که بنده بتونم کیفیت اصلی تصاویر رو واستون بزارم... 
تصاویر از حدود 12 13 مگابایت به 300 400 کلیوبایت تبدیل شدن...

این تصویر رو هم خیلی دوست دارم، همه چی طبیعیه ، یکی داره آب میریزه یکی پاشو انداخته روی بنده ، یکی داره نگاه میکنه ، یکی میخنده، همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم...





ادامه مطلب
برچسب‌ها: اردو جهادی گزارش تصویری عکاسی سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
شنبه 3 شهریور 1397 16:19
بسم الله الرحمن الرحیم
.
دو روز پیش بود که همین ساعات بچه ها کم کم بیدار میشدن و وسایلشونو جمع میکردن که بعده دعای ندبه آماده رفتن بشن...
ده روز اردو جهادی به سرعت گذشت، ده روزی که خیلی قسمت هاش غیر قابل وصفه
ده روزی که برادرانه و خواهرانه همه توی یک خونه با هم زندگی کردند، گفتن خندیدن، بحث کردن، و با کوله باری از خاطره پشت سر گذاشتن، از دهه هشتادی ای داشتیم که دستش به سیاه و سفید تا حالا نخورده بود تا دکتر و بزرگترهای جمع...
ده روزی که اینقدر لذت بخش بود و اینقدر بچه ها عاشق همدیگه شده بودن، که روز آخری که ناهار دعوت بودیم و وقت خداحافظی بود هیچکس دلش نمیخواست اول خداحافظو بگه و همه واساده بودن همدیگه رو نگاه میکردن، هیچکس نمیخواست بره ، هیچکس نمیخواست دل بکنه...
میدونی چرا ؟ 
چون تو این ده روز ، با هم بیل زدیم، کلنگ زدیم، ملات درست کردیم، با هم تمام تنمون خیس عرق میشد
زیر آفتاب اگرچه سوختیم اما یا با هم برمیگشتیم خونه یا هیچکس برنمیگشت، چند نفر عزیزی که به خاطر کارشون در رفت و آمد بودن ، به قول خودشون اون چند ساعتی که نبودن به شدت  بهشون سخت میگذشت که پیش بچه ها نیستن...
خواهران شب دوم فهمیده بودن اتاق برادران مُهر کم داره، رفته بودن از کف حیاط واسمون یه ظرف پر از سنگ های صاف پیدا کرده بودن و گذاشته بودن پشت در اتاق
مادرانی که مادرانه واسمون آشپزی میکردن
همسرانی که وقتی دلشون تنگ میشد یواشکی یه گوشه ای از حیاط با آقاهاشون صحبت میکردن
اصلا از یکی از اهالی روستا بگم که کل خونه زندگیشون داده بود به ما و خودش رفته بود خونه برادرش زندگی میکرد تو این ده روز
از دل آرا بگم که اومد نقاشیشو داد بهم ، که به عنوان یادگاری ازش نگه دارم
همین دل آرا روز آخر صبح به این زودی پا شده بود میگفت باید با داداشم خداحافظی کنم ، شاید اون الان یادش رفته باشه اما دل من تنگ شده ، خیلیم تنگ شده ... 
دلم واسه اون پسر بچه هایی که هنوز سید گفتناشون و صداشون تو سرمه...
همونایی که اینققدرر خالص بودن که سربندی که خودمون بهشون داده بودیمو به عنوان یادگاری میخواستن به خودمون برگردونن...
اینا اگر اسمش عشق نیست، اگر لبخند خدا پشته این اتفاقا نیست پس عشقو کجا میتونی پیدا کنی ؟ لبخنده خدا کجاست؟
تو این زندگی ای که ما داریم ؟ 
چقدر بده و چقدر تلخه که آروزهای یه عده ای واسه یه عده دیگه خاطره باشه...
ما ده روز لذت بردیم، لذت بردیم چون خدا رو دیدیم ، چون شیطون دائم به درو دیوار میخورد، چون دوست داشتن و صمیمیت تو بچه ها موج میزد، گرمترین نقطه ی استانمون بود، اما محبته و عشق و صمیمیته که جهنم هارو بهشت میکنه...
شاید این حرف هایی که زدم دو درصدم شرح این ده روز نباشه، مثل خیلی چیزای دیگه غیر قابل وصف هستن...
حرف و صحبت دیگه ای نیست، یه عکس از برادر، عزیز دل، دوست، رفیق ابدی ان شاءالله... میزارم و باقی عکسا باشه واسه چند روز دیگه که بهتون خبر میدم کجا برید ببینید ، شاید هم همینجا گذاشتم 
کلیپ هم آماده شده کاملا، تا چند ساعت دیگه همینجا گذاشته میشه...
ده روز به رضای خدا و  امام زمانمون گذشت ان شاءالله 
یه ده روز دیگه ای هم از امروز شروع شده، روز اول ذی الحجست امروز ، همون ده روزی که بنا به بعضی تفاسیر خدا تو قرآن به بزرگی و عظمتش قسم خورده ، همون ده روزی که یکی از روزاش برای کسایی هست که اگر شب قدر بخشیده نشدن روز عرفه رو دریابن...
امروز اولین روزشه، سید ها و سادات ها ، به پدر و مادرتون سالگرد ازدواجشونو تبریک گفتید؟! یا فقط سر سجاده هاتون حاجت خواستید؟ 
شرح تصویر: امضای لوح تقدیر قبلی اردو جهادیمونو همون شهید عزیز تر از جانمون زده که بالای تصویره، شهید محمد بلباسی، هیچ وقت لحظاتی رو که باهاش گفتیم و خندیدیم و صحبت کردیم رو یادم نمیره، این عکسو خیلی خیلی اتفاقی گرفتیم ، بعد یهو احمد یادش اومد که شهید کابلی و بلباسی همچین عکس دارن...
میدونم شما کجا و ما کجا ، فرسنگ ها فاصلست، اما اگر شما بخواید میشه، یادتون کردیم، یادمون کنید، و آخر هم  هم نشینی ابدی ان شاءالله... ما منتظریم، خیلی وقته... 
متی ترانا و نراک یا صاحب الزمان...





برچسب‌ها: اردو جهادی استان گلستان روستای امین اباد یاران افتاب سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
دوشنبه 22 مرداد 1397 05:46
...
بسم الله الرحمن الرحیم
.
همه و همه عکساتو تو صفحاتشون گذاشتن کاری هم ندارم که یکی گذاشته که دو روز دیگه اگر یه کاری کرد بگه من اگر  این کارو کردم طرفدار مدافعان حرم هم هستم .... یکی دیگه هم گذاشته فقط و فقط بخاطر خودت . خلاصه اینکه تموم شد . یعنی امروز و فردا تموم میشه واسه خیلیا این تصاویرت و این کاری که کردی ... شاید خیلیا هم پاک کنن تصاویرتو چند روز دیگه ...
منم خواستم چند کلمه ای صحبت کنم ...
یکی میگفت هم چهرش شبیهته هم هم سنین هم فیزیک بدنیش ... بهش گفتم عه تو فقط همینارو دیدی ؟‌
گفت دیگه چی مثلا ؟ گفتم دیدی اردو جهادی میرفته ؟‌ دیدی خادم راهیان نور بوده ؟
شهید عزیز ... برادر عزیزم ... محسن جان ... حداقل دیگه تو ظاهر قضیه هم شده ما راهه تو رو رفتیم ... خودت دسته مارو هم بگیرو ببر پیش خودت .... همینطوری که خودت رفتی ... همین فقط و فقط همینو ازت میخوام ...
این وصییت نامه به پسره تو چند بار گوش دادم ... محسن جان به خدا منم اگر بخوام یه روزی وصیتمو ضبط کنم دقیقا و دقیقا همینایی رو میگفتم که تو گفتی فقط جوابه منو بده که چرا پس تو رفتی و ما موندیم ؟ چرا محسن جان ؟ 
جانم به اون آرزویی که کردی و گفتی به خیال خودم این زرنگیه ...
جانم به اون حرفایی که درباره ی جامعه و گناه و آزمایش های قبل ظهور گفتی ...
جانم به اون وقتی که به پسرت گفتی یه جوری علی وار زندگی کنی که بشی سرباز امام زمان...
جانم به اون وقتی که گفتی یه جوری زندگی کن که خدا عاشقت بشه ... محسن جان من نه تو وصیتم که اینجا بارها و بارها اینو نوشتم ... پس چرا ؟ چرا تو رفتی و ما موندیم ؟ دعا کن محسن جان ... دعا کن ما هم بیایم پیشت ... محسن جان امضای شهید بلباسی زیره گواهی و مدرکه اردو جهادی هایی که رفتیم هست.شما هم شهادت نامه مون رو امضا کن.همین





برچسب‌ها: شهید حججی شهید بلباسی اردو جهادی سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
یکشنبه 22 مرداد 1396 19:10
درباره ما
سوره احزاب آیه 23 (ان شاء الله)
.
مطالبی که نوشته میشود برای به جا گذاشتن یادداشت هایی برای سال ها یا شاید قرن ها بعد می باشد .
سید حمیدرضا خاندوزی
جستجو
نظر سنجی
مطالب وبلاگ رو چطور ارزیابی می‌کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:
دیگر امکانات
پروفایل