تبلیغات
سید حمیدرضا - مطالب ابر خادمی
بسم الله الرحمن الرحیم
.
دقیقا نوشته ی ذیل این مطلب عصر پنج شنبه نوشته شده بود و قرار بود منتشر بشه که به دلیل اختلالی که در کلیپ پیش اومد منتشر نشد ... تا اینکه ما دیشب به مراسم افطاری رفتیم و همه کسایی که دلمون واسشون تنگ شد بود رو دوباره دیدیم... همه چه خیلی خوب و عالی پیش میرفت ، بعد از افطار کم کم عزیزان وارد سالن برگزاری مراسم شدن ، کار ما هم دو تا شده بود هم عکاسی بود هم تنظیم صدا و تصویر برای نمایش روی ویدئو پروژکتور ... استرس کار زیاد بود و خب بازم الحمدالله مراسم به نحو احسن برگذار شد و در پایان با مداحی برادر مهدی مختاری به پایان رسید ، من اصلا با مسائلی که تا اینجا گفتم کاری ندارم : ))
که شاید بعدا تصویر ها یا شاید حتی کلیپشو دیدید اگر این فشار کارها و پروژه ها به آدم اَمون بدن...
داستان من از جایی شروع میشه که ظاهرا خیل عظیمی از خادمین قصد سوپرایز کردن بنده رو داشتن ، و ما هم بی خبر از همه جا 
و به بهانه اینکه این بستنی هارو ببر داخل سالن واسه بچه های خودمونه ، از خداحافظی با مهمان ها دست میکشیم و برمیگردیم تو سالن و یه عده ی زیادی خانوم و آقا رو میبینیم که نشستن و هنوز از روی صندلی هاشون بلند نشدن برن و یا اینکه جلوی در سالن تجمع کردن ;/
بنده هم خیلی خوشحال از سوژه های پشت صحنه مراسم در حال عکاسی هستم ، که ناگهان احمد جانِ عزیز با کیک تولد وارد سالن میشن و همه شروع میکنن یه دست و جیغ و هورا ... 
من واقعا چند  لحظه مبهوت بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم... و باز هم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم ... به خودم اومدم دیدم دوربینم دست یه عزیز دیگست داره ازم فیلم میگیره ، علاوه بر اون دو عدد دوربین دیگه و موبایل های متعدد در حال فیلم گرفتن از بنده بود... فیلمی که ذیل این مطلب میبینید از دقایقی بعد از سوپرایز شدن بنده هست ... با دوربین خودم
داستان واسه زمانیه که من سه هفته قبل به مناسبت تولد احمد عزیز واسشون هدیه ناقابلی گرفته بودم و حتی مطلبی هم اینجا گذاشته بودم و ایشون هم نظراتی پر از لطف برای بنده گذاشته بودن که میتونید در مطالب قبل مشاهده کنید 
ما تو یک جمع خیلی کوچیکتر این کار رو کردیم اما ایشون در ابعاد به مراتب بزرگتر به ما تبریک گفتن و جواب مارو دادن
فقط چیزی که واسه من سوال شده اینه که این همه انسانِ خوب و با معرفت رو خدا چرا و به چه دلیل نصیب من کرده 
چرا شما ها اینقدر خوبین ؟ چرا اینقققدر دوست داشتنی هستین ؟ من الان چطور میتونم این همه حال خوبی که دادین 
و این همه لطفتونو جبران کنم ؟  دعا میکنم به حق این ماه زیبای خدا، به حق جمعه های دوست داشتنیش ، یه روزی خدا همینطوری که دل مارو شاد کردید دلتونو شاد کنن ، از تک تک خواهر ها و برادرهای سهیم تو این شادی نهایت تشکر رو میکنم ، مخصوصا از احمد عزیز
شاید در نوشته و متن مثل خیلی وقت های دیگه نتونم شرح بنویسم فقط در همین حد بگم دیشب از معدود شب هایی بود که به معنای واقعی تو این بیست و پنج سال عمری که از خدا گرفتیم لذت بردیم ، چون  این حجم از تبریکات در یک لحظه و ساعت بدون آمادگی و اطلاع قبلی مثل یه تولد دوباره میمونه واسه آدم...
شاید بخونید شاید هم نخونید ، همتون دوست داشتنی هستید ، اما بعضیاتونو فراتر از چیزی که فکر کنید دوستون دارم...
.
کریم اهل بیت ، لایق دونستن و روز تولدشون سهمی هم از این شادی ها به ما دادن...
پی نوشت ها 
1.باز هم از تمامی خواهران و برادرانِ شریک در این شادی تشکر میکنم و آرزوی بهترین اتفاقات رو دارم ، ان شاءالله با ظهور آقا این شادی ها پایدار و همیشگی باشه ، و یه روزی بیاد که تو بهشت خدا با هم شاد باشیم و بگیم و لبخند بزنیم
2.مراسم ما کانون طه بود و سالنی که مشاهده میکنید برای همین مکان هست
3. تو مطلب قبلی هم گفتم ،هرسال نمیخوام هیچ نشونی از تولد باشه ، اما لطف شما نمیزاره... 
4. چرا بعضیا اینقدرخوبن ؟ 
5. سید حمیدرضا خاندوزی هستم ، متولد 7 خرداد 1372 ،  25 ساله از گرگان دوست داشتنیه عزیزه زیبا  ... بقیشم اگر خواستید بدونید بیاید اول با هم دوست بشیم ببینم میتونم بگم یا نه : )))
6. مطلب قبلی رو بخونید ، سابقه نداشت در کمتر از 24 ساعت دو تا مطلب بزارم ...
7. هفت نداریم همچنان ، چون خیلی خاصه باید یه روزی با جملات خاص پر بشه ;/
8. اگر به فیلم دوربین دوستان دسترسی پیدا کنم حتما لحظات ابتدایی سوپرایز شدن هم هست که اونارو هم میزارم بعدا
9. دعامون کنید ، که من با زبان شما گناهی نکردم...
10. مطلب قبلی رو یادتون ببینید، همینطور کلیپو ، ممنونم
 متی ترانا و نراک یا صاحب الزمان 
میدونم روز تولدم دعام کردی مهربان تر از پدر و مادرم... همین کافیه...




برچسب‌ها: تولد خرداد خادمی نمایشگاه سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
جمعه 11 خرداد 1397 04:16
بسم الله الرحمن الرحیم
.
قرار بود جمعه بنویسم اما خب اینقدر خسته بودیم که نشد...
مثل برق که نه مثل ابر گذشت ، فرصت ها ... 
فرصت های خادمی آقا ، توفیق هایی که نصیبمون کردن... و نمیدونم قدر دونستیم یا ندونستیم... 
هر روزش بهتر از دیروز بود ، هر لحظه بهتر از لحظات قبل ، توضیح زیادی نمیشه داد، باید بودید و  حسش میکردید 
از دیشب و چشم های پر از اشک ما و بچه ها، از خنده های زوری شب آخر... از فراغ...
تمّت ... واژه ی گاهی تلخ و گاهی دوست داشتنی زبان عربی 
فقط و فقط ای کاش و ای کاش آقا راضی باشن هم از بنده‌‌ی حقیر و هم از تک تک بچه ها
 به قول حاج آقای کافی بگو ان شاءالله ...  
باز هم جا داره از بزرگانی که تو این مسیر با ما بودن و لطف داشتن نسبت به بنده تشکر کنم 
از آقا و خانم حقی که باز هم میگم مثل پدر و مادر بالای سر بچه ها بودن و همه جوره هوای بچه هارو داشتن...
از حاج موسی که گمنام تر از گمنام بود ، نمیخوام اسم بیارم چون اگر یکی از قلم بیوفته خودم شرمنده میشم ،واقعا نمیشه اسم کسیو جا گذاشت...
 فقط از احمد جان برادر عزیزم بسیار بسیار ممنونم که با ما بودن تو این چند روز ، میدونی که دوست داشتنو اینجا نمیشه نوشت ، اون هدیه رو هم باید مناسبتی غیر از تولدت بهت میدادم ولی امیدوارم که خوشت اومده باشه...
ان شاء الله تا سال دیگه آقا ظهور کرده باشن و نمایشگاهی نباشه ، اما اگر نمایشگاهی بود ، ان شاءالله دیگه تنهایی نبینمت ، یعنی تو واسه ما دعا کن من واسه تو ، ان شاءالله هم ما و هم تو سال دیگه دینمون کامل شه ، حالا هی صف اولم واسیم پشت حاج آقا هم واسیم ثوابمون به اون  بغلیا که متاهلن نمیرسه که  برادره من  : )))) 
دیگه بیشتر از این نمیتونم اذیتت کنم چون عمومیه اینجا ، باشه باز دیدمت از خجالتت درمیام...
امروز قرار هست که خراب کنیم همه ی اون چیزایی رو که با عشق ساختیم ، با سختی ، با برنامه ، با رنج ، با فکر 
میگم گاهی اوقات هم همین حالت تو زندگی خودمون پیش میاد ، باید خراب کنیم همه چیزهایی که با عشق، بافکر، با رنج و با برنامه ساختیم ... 
تو جفتشم اجباره ، اینجا زمان نمایشگاه تموم شده و باید خراب کنیم ، اونجا هم شرایط زندگی و  رفتاری که باهات کردن باعث میشه اینکارو انجام بدیم ...
شباهت های این کار زیاده، 
مثلا میدونی جفتشو خدا دیده
از همه زحمت هایی که واسه نمایشگاه کشیدی با خبره و حتی دوست نداشتی راس ساعت برنامه تموم بشه تا باز هم بازدید کننده ها بیان و لذت ببرن... اما حراست تالار که مخالف عقاید و مذاهب تو هست، میاد گاهی شبا و با لحن تند و بی ادبانه ای میگه حتما باید ببندی و آخر نمایشگاه هم تهدید میکنه که دیگه نمیزارم اینجا نمایشگاه بزنی... 
تو زندگیم همینه ، اره گاهی وقتا باید همه چیو خراب کرد چون اجباره حتی اگر هیچ علاقه ای به خراب کردنش نداشته باشی حتی اگر موقع خراب کردنِ ذهنت و تفکراتت، مثل آخره نمایشگاه اشک ها امونت ندن
و امید و یقین داشته باشی که اونی که همه چیزو  میبینه و از لحظه لحظه زندگیت با خبره ، یه روزی و یه وقتی حکمت کارهارو بهت نشون میده ، و رفتارهای چه بسیار خوب و چه بسیار زشت و تحقیر کننده رو جواب میده...
.
ما خراب کردن و آتیش زدنو از الگوی زندگیمون یاد گرفتیم، همونی که لحظه لحظه زندگیمون باهامون بود و شاگرد تنبلشو تبدیل کرد به شاید ادامه دهنده راهه خودش... شید سید مرتضی آوینی 
اره سید جان ، شدم مثل همون روزی که نوشته هاتو آتیش زدی و شدی یک ادمه دیگه ... 
چقدر دلیل آتیش زدن نوشته هامون شبیه همه ... 
ما هم به زودی از همین وبلاگمون شروع میکنیم... از همین نوشته هایی که برای خودم بسیار ارزشمندن اما اونایی که باید ، سر سوزن و حتی شاید کمتر از اون واسش ارزش قائل نشدن... اشکال نداره... دنیا دنیای خوبیه و خدای من و شما به شدت دوست داشتنی ، اتفاقات روزهای اخیر و مطلب رمز دار گذشته گواهی و مدرک من برای این ادعاست که بماند...
کم کم حاضر بشیم و  بریم شروع کنیم به خراب کردن... همونایی که با لباس گلیو دوربین گلی و کلییی عشق ساختیم 
همونایی که آقا لحظه لحظش باهامون بود، میدید میشنید، جواب میداد....
آقا همیشه میبینی میشنوی و جواب میدی ، پس دعا کن واسمون ، همین ، هیچ چیزی با ارزش تر از دعای زیبای تو نیست
امامِ عشق ، امامِ جان ... 
متی ترانا و نراک ... 
چه لذتی داشت متی ترانا و نراک گفتنه دیروز ، دعای ندبه... خادمین... 



برچسب‌ها: نمایشگاه راه روشن نور12 خادمی امام زمان سید حمیدرضا سید حمیدرضا خاندوزی
شنبه 15 اردیبهشت 1397 17:04
درباره ما
سوره احزاب آیه 23 (ان شاء الله)
.
مطالبی که نوشته میشود برای به جا گذاشتن یادداشت هایی برای سال ها یا شاید قرن ها بعد می باشد .
سید حمیدرضا خاندوزی
جستجو
نظر سنجی
مطالب وبلاگ رو چطور ارزیابی می‌کنید؟





آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:
دیگر امکانات
پروفایل