همنشین

دوشب قبل خونه یکی از بچه ها بودیم . هممون دوست داشتیم ساعت ها دورهم باشیم، بگیم، بخندیم و خوش بگذرونیم، ولی وسط همین خنده ها و بازی ها من و خانومم نگران این بودیم که الان پسر خوشگلِ دو سالمون بیدار میشه و باید برگردیم خونمون ، یه نفر دیگه از این ۶ نفر پشت کنکوری بود و بالاخره چون تا پاسی از شب بیدار میموند روز بعدش به فنا میرفت، یک نفر دیگه فردا ۷ صبح شیف داشت و باید میرفت سر کارو طبیعتا وقتی تا ۳ ۴ صبح بیدار بمونی شیفت فردا خیلی واست سخت میشه، دو نفر دیگه هم طبیعتا کارهای روزمره خودشون رو داشتن و خلاصه اینکه هرکسی یه داستانی داشت، ولی ما دست از بازی نکشیدیم و کلی گفتیمو خندیدیمو لذت بردیم… اما چیزی که میخوام بگم اینه که این زمان مثل باد گذشت و تموم شد ، همه لذت های دنیا به همین سرعت میگذره، همه ی لذت های دنیا با رنج همراهِ ، همه ی لذت های دنیا فانی و پایان پذیره، میخوام بهشت رو واستون دنیوی (دنیاییش) کنم.

داشتم فکر میکردم اگر ما همون بازی و شوخی خنده هارو میبردیم بهشت ، اونجا هیچکس هیچ دغدغه ای برای کارای فرداش نداشت . هیچ خستگی وخوابی وجود نداشت، هیچ فکری، ذهن مارو مشغول نمیکرد. ساعت ها و بلکه روزها ما باهم میگفتیم و میخندیدیم. و حتی به اندازه‌ی خمیازه ای هم ما وقفه نداشتیم . زحمت خرید خوراکی های مختلف و درست کردن غذا وحتی وشستن ظرف هارو هم نداشتیم، و در کل به اندازه سر سوزنی هیچ مزاحمت خارجی و داخلی نداشتیم، و همه چیز در حد اعلای خودش بود، اینا همش بهشتی بود که دنیایی توصیفش کردم، نه اون بهشتی که فرمودن لذت هایی هست که حتی در تخیلتون هم نمیتونید بهش برسید، ولی من این لذته دور هم بودن با رفقایی که از جنس هم هستیم رو هم تو بهشتِ خدا دوست دارم، همونجایی که تو سوره مبارک واقعه میگه مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ …..  و همینطور آیه ۴۷ سوره حجر  و من منتظر اون روزها میمونم 🙂

پ ن : وسط جنگی هستیم که چند صباحیست متوقف شده و نیاز به تجدید روحیه و قوا داریم 🙂

پ ن۲: حا میم 🙂

پ ن ۳: که زندگی ابدی و تمام نشدنی رو به این چند روزِ دنیا نفروشیم…

نظرشما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.