بیعت

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته‌ی قبل همین ساعت ها بود که دلم گرفته بود، از چی؟ از اینکه سومین سالی هست که عید بیعت داره می‌رسه ومن باز هم نمیتونم کاری کنم. وقتی امامِ حَی داریم، وقتی صدامونو میشنوه چرا حرفمو مثل همیشه به خودش نزنم. کاری نکردم فقط بهشون یه سلام دادم و به احترامشون ایستادم و فقط یک جمله گفتم. عرض کردم خدمتشون که سومین سالی هست که توفیق نمیدید خادمتون بشم، واقعا درسته؟ هیچی بلد نباشم حمالی که میتونم بکنم، چهارتا صندلی که میتونم اینطرف اونطرف بزارم، خودت توفیقِ خادمی بده…  این جمله رو گفتم و با سلام مجدد به پایان رسوندم

مراسم عید بیعت قرار بود هفت و نیم شروع بشه، من به هوای اینکه ساعت ها قبل کار هست و برم کمک دوستان، عصر محل کارمو باز نکردم و حدود چهار و نیم پنج رسیدم میدون شهرداری برای کمک. خیلی خورد تو ذوقم، وقتی دیدم هیچکس نیست، خب طبیعی هم بود جایگاه مراسم از مدت ها قبل آماده شده بود برای تجمعات شبانه، خیابون رو هم که نمیتونستن زودتر ببندن. پس در نتیجه برعکس سال های قبل تقریبا همه چیز آماده بود و یک سری تغییرات بود که اونم انجام شده بود. با خودم گفتم اشکال نداره برمیگردم همون حدود ۷ میام شااااید کاری بود که انجام بدم.

رسیدم محل کارم، یکی از خواهران گرامی باهام تماس گرفت که آقای…. شما امروز تشریف میارید؟ گفتم بله چطور؟ گفت من امروز دوربین کرایه کردم نه خودِ دوربین رو لازم دارم نه لنزمو، اگر دوست داشتید شما عکاسی کنید، من خیلی عادی جواب دادم، دوربین که دارم ولی لنزتون اگر ۷۰-۳۰۰ هست خیلی خیلی هم ممنونم. ولی فقط خدا میدونه تو دلم چه خبر بود، و فقط خودِ امامِ عزیزم میدونه وقتی باهاش صحبت میکنی و جوابتو میده چه لذتی داره… همین. من ساعت ها عکاسی کردم و زیباتر از اون هر لحظه یادم میومد اینکه الان دوربین دستته حاصلِ یک جمله صحبت از تَهِ دل با آقاست.

باهاشون صحبت کنید. میشنونن، جواب میدن، حتی به خواسته های ریز و مادی…

پ ن : که شما با اون همه بزرگی و عظمت به دل‌های نازک و زود رنجِ ما نگاه میکنی. که از حال دل ما خبر داری، که بازهم میدونین همین الان خواسته‌ی این دلِ پرتلاطم و آشوب چیه…

السلام علیک یا صاحب الزمان ، السلام علیک یا بقیة الله ، السلام علیک یا حجة الله

نظرشما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.